خانه دوست
 

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

صفحات وبلاگ

اي اميد بي پناهم

نظرسنجی

برچهره پر زنور مهدی(عج) صلوات بر جان و دل صبور مهدی(عج) صلوات
10صلوات
20 صلوات
50 صلوات
100صلوات



جستجو

دوستان من

مردی از گرسنگی در حال مرگ بود. شیطان برای او غذایی آورد به شرط آن که ایمان خود را بفروشد. مرد پس از سیر شدن از دادن اینمان خودداری کرد و گفت: آنچه را که در حال گرسنگی فروختم بی خودی بود چون آدم گرسنه ایمانی ندارد که بفروشد


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مهر 1390 توسط یار بی وفا

شخصی سر و کارش به محکمه قاضی که می کشید، پیش از آن که به محکمه ی قاضی برود در خانه کلاه خود را به جای قاضی می گذاشت و او را قاضی فرض می کرد و آنچه را که باید در حضور قاضی بگوید برای کلاه می گفت تا خوب در خاطرش بماند و نزد قاضی سخنی به ضرر خود  نگوید


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط یار بی وفا

شخصی در مجلسی دروغی گفت. فردی برای اینکه دروغگو را رسوا کند گفت:آنکه ته کلاهش سوراخ دارد، دروغ گفت. آن شخص فورا دست به کلاه خود برد که ببیند سوراخ کجاست و بدین ترتیب بر دروغگو بودن خود اعتراف کرد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 توسط یار بی وفا