خانه دوست
 

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

صفحات وبلاگ

اي اميد بي پناهم

نظرسنجی

برچهره پر زنور مهدی(عج) صلوات بر جان و دل صبور مهدی(عج) صلوات
10صلوات
20 صلوات
50 صلوات
100صلوات



جستجو

دوستان من

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟ : در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟ در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت. گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت. سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟! پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه. زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم گروهی تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره. ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون. سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم گفت که چطوری؟ گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد) پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟ گفتم هرچی که بخوای گفت هر چی بخوام؟ گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟ پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 توسط یار بی وفا

 

مایکل راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن ورفتاری عجیب سوار اتوبوس شد. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: تام هیکل پولی نمیده. ورفت و نشست. مایکل که تقریبا ریز جثه بود و اساسا آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست. و روز بعد و روز بعد.

این اتقاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

بنا بر این در چند کلاس بدن سازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنا بر این روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت:"تام هیکل پولی نمیده"! مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد:"برای چی"؟

مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت:" تام هیکل کارت استفاده رایگان داره".

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390 توسط یار بی وفا

لبخند

یکی از روزهای اول دبیرستان بود . من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه ی کتاب هایش را با خود به خانه می برد.

باخود گفتم: کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می برد. حتما این پسر خیلی بی حالی است!

من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم (مسابقه فوتبال  با بچه ها، مهمانی خانه ی یکی از همکلاسی ها) بنا بر این شانه هایم را بالا انداختم وبه راهم ادامه دادم . همینطور که می رفتم تعدادی از بچه هارو دیدم که به طرف او دویدند و وا را به زمین انداختند داستان. کتاب هایش پخش شد و خودش هم روی خاک افتاد .

عینکش افتاد ومن دیدم چند متر اونطرفتر ، روی چمن ها پرت شد. سرش را که بالا آورد در چشمانش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و به طرفش دویدم . در حالی که به دنبال عینکش می گشت ،یک قطره اشک درشت در چشمهایش دیدم .

همینطور که عینکش را دستش می دادم، گفتم: این بچه ها یک مشت آشغالن! اوبه من نگاهی کرد و گفت:هی متشکرم! و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاس گزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پریدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه ی ما زندگی می کند . ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده  بودم؟ اوگفت که قبلا به یک مدرسه خوصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود .پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم . ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتاب هایش را برایش آوردم او واقعا پسر جالبی از آب در امد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با منو دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام  آخر هفته را باهم گذراندیم و هرچه بیشتر مارک را می شناختم بیشتر از او خوشم می آمد . دوستانم هم چنین احساسی داشتند .

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتاب ها دیدم . به اوگفتم :"پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی ، با این همه کتابی که با خودت این طرف وآن طرف می بری!" مارک خندید و نصف کتاب هارا در دستان من گذاشت .

در چهار سال بعد ، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم . وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم ، هر دو به فکر دانشکده افتادیم . مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند . مهم نیست کبلومتر ها فاصله بین ما باشد . او تصمیم داشت دکتر شود ومن قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک رادیدم. او عالی به نظر می رسید واز جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

 حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون  روز ها بود . من می دیدم که برای سخنرانی اش عصبی است. بنا  بر این دست محکمی به پشتش زدم و گفتم:"هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد ( همون نگاه سپاسگزار واقعی) ولبخند زد: " مرسی"

گلویش راصاف کرد وصحبتش را اینظوری شروع کرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادر هایتان، شاید یک مربی ورزش ... اما مهم تر از همه ،دوستانتان ...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن بهترین هدیه ایست که شما می توانید به کسی بدهید. من میخواهم برای شما داستانی را تعریف کنم"

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالی که او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخرهفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل اورا به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد ولبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.                  

او ادامه داد:" خوشبختانه،من نجات پیدا کردم دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، بازداشت".من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش میدادم ، درحالی که این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح میداد.

پدر و مادرش رادیدم که به من نگاه می کردند ولبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم .

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید.با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید:برای بهتر شدن یا بدتر شدن.     


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه سوم شهریور 1390 توسط یار بی وفا

اگر دردرک  شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

روزی روزگاری در روستایی در هند ؛ مردی به روستایی ها اعلام کرد که برای خریدهر میمون 10دلار به ان ها پول خواهد داد. روستایی هاهم که دیدند اطرافشان پر است ازمیمون ؛ به جنگل رفتند وشروع به گرفتن شان  کردند و مرد هم هزاران میمون  به قیمت 10 دلار ازان ها خریدولی  باکم شدن تعداد میمون ها روستایی هادست ازتلاش  کشیدند. به همین خاطر  مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به انها 20 دلار خواهد پرداخت بااین شرایط روستایی ها فعالیت خود را از سر گرفتند.  پس از مدتی موجودی باز هم کمترو کمترشد تا روستایی ها دست از کار کشیدند  وبرای کشاورزی سراغ کشتزار هایشان  رفتند .

این بار پیشنهاد به25 دلاررسید ودر نتیجه تعداد میمون ها ان قدر کم شدکه  به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیداکرد .

این بار نیز مردتاجر ادعاکرد که برای خرید هرمیمون 50 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت کار هارا به شاگردش مهول کرد تا ازطرف او میمون هارا بخرد .

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی ها گفت:"این همه میمون در قفس را ببینید! من ان هارا به 35 دلار به شما خواهم فروخت  تا شما پس از بازگشت تاجر، ان هارا به 50 دلار به او بفروشید.".

روستایی ها که{احتمالامثل من} وسوسه شده بودند پول هایشان را  روی هم گذاشتند و تمام میمون هارا خریدند ...

البته از ان به بد دیگر کسی مرد تاجر وشاگردش را ندید  وتنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون ً!...


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه سوم شهریور 1390 توسط یار بی وفا

 

یک برنامه نویس ویک مهندس در یک مسافرت طولانی هوایی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.برنامه نویس روبه مهندس کردو گفت: مایلی باهمدیگر بازی کنیم؟ مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست ورویش را به طرف پنجره برگردانید وپتو را روی خودش کشید. برنامه نویس دوباره گفت : بازی سرگرم کننده ای است. من از شما یک سوال می پرسم واگر شما جوابش را نمی دانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می کنید واگر من جوابش را نمی دانستم 5 دلار به شما میدهم .

مهندس مجددا معذرت خواست وچشمهایش راروی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار،برنامه  نویس پیشنهاد دیگری داد.گفت:خوب، اگرشما سوال مراجواب ندادید5دلاربدهید ولی اگرمن نتوانستم سوال شمارا جواب دهم50 دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد ورضایت داد که با برنامه نویس بازی کند.

برنامه نویس نخستین سوال رامطرح کرد:"فاصله ی زمین تا ماه چقدر است ؟" مهندس بدون اینکه کلمه ای برزبان آورد دست در جیبش کرد و5 دلار به برنامه نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت:"آن چیست که وقتی از تپه بالا می رود 3 پادارد و وقتی پایین می آید 4 پا؟" برنامه نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعت موجود در آن را مورد جستجو قرار داد آنگاه از طریق مودم بی سیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد واطلاعات موجود در کتابخانه ی کنگره ی آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز به درد بخوری پیدا نکرد.سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت وبا یکی دونفر هم گپ(chat) زد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند.

بالاخره بعد از سه ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50دلار به او داد . مهندس مودبانه 50دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد برنامه نویس بعد از مکث او را تکان داد و گفت:"خوب، جواب سوالت چه بود؟"مهندس دوباره بدون اینکه کلمه ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و5دلار به برنامه نویس داد ورویش را برگرداند و خوابید...


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه سوم شهریور 1390 توسط یار بی وفا